تبليغاتX
آراد پسر کوچولوی من

آراد پسر کوچولوی من

همه هستی ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط مامان مهلا  | 

26روزگی

سلام پسر کوچولوی نازنینم

میدونم که چشم به هم بزنم تو یه مرد بزرگ شدی همونطور که این 26 روز به سرعت باد گذشت....زندگی همینه دیگه بایدم بگذره لطفش به همینه و اینکه زود میگذره یعنی شکر خدا داره خوب میگذره

امروز بلاخره بعد از 4 روز مریضی خوب شدم مامان جون چه روزای بدی بود خدا رو شکر تموم شد اصلا توان بغل کردنت رو هم نداشتم دست مامان جون و باباییت درد نکنه که هوامو داشتن و از تو مواظبت کردن تا من استراحت کنم و خوب بشم.

الان تو خوابیدی جوجو جان قربونت برم که خودتو وقت خواب گرد میکنی دلم میخواد قورتت بدم تازه مامان جون چقد هم وول میخوری همه اش داری خودتو میچلونی یه صداهای بامزه ای هم از خودت در میاری!!

خدا رو شکر وزن گرفتی و وقتی تو بغلمی و دارم بهت شیر میدم سنگین شدنت رو حس میکنم عشق مامان

زوده زود بزرگ شو تربچه نقلی مامان تا من بتونم حسابی بچلونمت تو بغلم جای همه لگدهایی که تو شکمم بهم زدی آراد خان!

امروزم بردیمت حموم قند عسلم اینقد آب دوست داری که نگو توی آب صدات در نمیاد و حسابی کیف میکنی دورت بگردم من

خیلی دوست دارم آراد نازم با اینکه نگهداری از تو خیلی کار حساسیه و خسته میشم اما همیشه به خاطر داشتنت خدا رو شکر میکنم و با همه وجودم دوست دارم پسرک نازنینم

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط مامان مهلا  | 

پسرک قسنگم نازنین مامانم به اندازه ستاره های آسمون شایدم خیلی خیلی بیشتر عاشقتم میمیرم برات امروز واسه اولین بار بعد از اینهمه وقت مجبور شدم بذارمت پیش مامان جون و با بابا بریم ماهان آخه قرار بود از اداره واسه بازدید مرکز واکسیناسیونمون بیان اینقد دلم برات تنگ شده بود که وقتی برگشتم میخواستم بخورمت

خیلی دوست دارم جیگر من

Megapic.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط مامان مهلا  | 

پسرک 20 روزه من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط مامان مهلا  | 

پسرک نازنینم امروز خیلی بی تابی میکنی نفس مامان فک کنم دل کوچولوت درد میکنه بمیرم برات گل قشنگم الان تو بغل بابایی داری خواب میری

خدا کنه بخوابی عزیزم که از صبح همه اش بیداری

من و بابا خیلی دوست داریم و از داشتنت کیف میکنیم

راستی امروز با مامان جون بردیمت حموم حسابی خوشگل و ناز شدی عشق مامان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط مامان مهلا  | 

خدایا متشکرم

خداوند بزرگ و مهربون هرچند میدونم اونقدر کوچیکم که هیچ وقت نمیتونم اونجور که شایسته است سپاسگذار نعمت های بی کرانت باشم اما امیدوارم مثل همیشه ما رو به خاطر کوچیک بودنمون ببخشی و شکرگذاریمون رو بپذیری

پسرک من بلاخره اومدی و زندگی ما یه شکل دیگه شد یه رنگ دیگه و چه رنگ قشنگی....

هرروز که میگذره تو هم عوض میشی فرق میکنی بزرگ میشی زمان خیلی زود میگذره الان 14 روزه که تو توی بغلمی و من هر لحظه بیشتر و بیشتر سرخوش از عطر وجودت میشم

آراد گلم دلم میخواد هر روز رو برات تو وبلاگت ثبت کنم اما عزیزم اینقد مراقبت از تو وقتم رو پر میکنه که دیگه فرصت نمیکنم تو اولین فرصت ممکن خاطره زایمانم رو برات مینویسم عزیز دلم

خیلی دوست دارم فرشته کوچولوی من

همه بوسه هام تقدیم تو باد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط مامان مهلا  | 

قدمات روی چشمای مامان و بابات نازنینم

سلام پسرک نازنینم

این اولین پستیه که تو توی بغلمی

به زمین خوش اومدی فرشته آسمونی قشنگم

دوشنبه 6 اردیبهشت ماه 89 ساعت 6:45 صبح در بیمارستان ارجمند

قدم های کوچولوت رو گذاشتی توی این دنیای پر هیاهو

و زندگی من و بابایی رو پر از نور و روشنایی کردی

تولدت مبارک غنچه رز من

MultiHoster

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط مامان مهلا  | 

عکس های آراد در بدو تولد...... از خدا به خاطر این فرزند سالم متشکریم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط مامان مهلا  | 

سلام آراد بابا

قربونت برم من که داری فردا میای, بابا خیلی منتظر گل پسرش بوده خدارو شکر که این نه ماه به سلامتی گذشت.پارسال یه همچیت روزایی بود که از خدا خواستمت و الآن تو داری میای.بی صبرانه منتظر در آغوش گرفتنتم و از خدا میخوایم که بتونیم خوب تربیتت کنیم و یه فرزند سالم و صالح تحویل اجتماع بدیم.اینم بدون که بابا همیشه کمکت میکنه تا به همه خواسته هات برسی...

تا فردا خداحافظ بابایی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط مامان مهلا  | 

پایان انتظار

سلام آراد نازنینم،موش موشک مامان

قربونت برم الهی که این همه دوست دارم

دیروز از ساعت 5 صبح تا 8 شب درگیر دکتر و بیمارستان بودیم،آخر سر هم قرار شد صبح دوشنبه یعنی فردا ساعت 6.30 صبح شما رو با عمل سزارین به دنیا بیارن.

قربون شکل ماهت برم که فقط امروز تو دلمی فردا این موقع انشالا قدم گذاشتی توی این دنیا عزیزدلم

این آخرین پست 2 نفریمونه 9ماه همه لحظه ها با هم بودیم و من یواشکی تو دلم خوشحال بودم از اینکه تو فقط و فقط ماله منی و حتی باباییت هم نمیتونه این لذت رو درک کنه

مامانی اینجا همه منتظرتن هیشکی دل تو دلش نیست تا فردا از راه برسه و تو بیای قربون شکل ماهت برم نفس من

پسر قشنگم میخوام امروز اینجا از مامان جون و بابا جون خیلی تشکر کنم که توی این مدت 9 ماه همه لحظه ها مواظب من و تو بودن و حتی یه لحظه هم ما رو تنها نذاشتن و همه این وسایل خوشگلی هم که داری رو برات خریدن تا تو گل پسر بیای و ازشون استفاده کنی.

از بابای مهربونت به اندازه وسعت دنیا ممنونم که بودنش در کنارمون همیشه باعث لذت و لبخنده عاشقانه دوسش دارم و بابت همه خوبی هاش ازش ممنونم.

از دایی محسنت که همیشه هر کاری داشتم برام انجام داد ممنونم و امیدوارم همیشه خوشبخت و سلامت باشه.

از همه خاله های مهربونی که توی این مدت همیشه با مهربونیشون کنارمون بودن و جای خواهری که نداشتم رو برام پر کردن ممنونم و امیدوارم همهشون همیشه خوشبخت باشن و سلامت در کنار خانواده های گلشون.

پسر کوچولوی نازنینم ،فرشته قشنگم فردا زندگی هزار بار خوشرنگتر از امروز آغاز میشه، خورشید درخشان تر از همیشه طلوع میکنه  چون یه هدیه از طرف خدا قراره بیاد تو زندگی ما

تولد قشنگت رو تبریک میگم پسر من ،اندازه همه گل های دنیا دوست داریم.......کی میدونه چندتا گل تو دنیا هست.............

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط مامان مهلا  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 3:52 قبل از ظهر  توسط مامان مهلا  | 

بابا و مامان آراد(اردیبهشت 87)

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط مامان مهلا  | 

از طرف مامان جونی(مامان فاطمه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط مامان مهلا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط مامان مهلا  | 

روز نوشت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط مامان مهلا  |